صفحه اول
ارتباط با من
بايگاني مطالب وبلاگ
طراح قالب
قالب رايگان
همــراز لينـك بـاكـس
بلاگفا.كام
ليــنـك RSS
افزودن به علاقمنديها وای باران، باران
شیشه پنجره را باران شست
از دل من اما
چه کسی نقش تو را خواهد شست؟
آسمان سربی رنگ...
من درون قفس سرد اتاقم دل تنگ
می پرد مرغ نگاهم تا دور
وای باران، باران
پر مرغان نگاهم را شست

به گونه های غم انگیزت قسم
که:
انگیزه های من
فرصت لبخندی است
که:
بیغوله ها شوکتش را شکسته اند
گل التماسی که تو بر لب داری
سهمی از دلتنگی های مرا
می نویسد
شلاقی که تو را مینوازد
مویه های غریبانه ایست
که:
نگاهم در اشکم غرق می کند
فریاد، از نای قلم بر می خیزد
وقتی:
غم نان همسایه می نویسد
شعری از: احمد خوش نویس

.:: ::.
«عاشقونه، بی بهونه، با صداقت، تا نهایت»

از فـراق دوری تـــو مـسـت و حیـرانـم هنــوز![]()
بـا نـبـودت روز و شب سر در گـریـبـانم هنـوز![]()
حـرف هایـت می دهـد بـوی صـفـا و همدلی![]()
مـن بــه دنـبـال امـیـد چـشـم زیـبـاتـم هـنـوز![]()
مهربـانـا خنـده ات چون شهد شیـرین عـسل![]()
مـن بـه یـاد خنـده های پـر مهر زیبـاتـم هنـوز![]()
کـی بــه آخــر می رسـد ایـن انتظار من خـدا![]()
من به یادت روز و شب مجنون و فرهادم هنوز![]()
من از یک شکست عا شقانه می ایم بگذار همه برای این اعتراف تلخ سرزنشم کنند.شکست نه برای پنهان کردن است نه بهانه پنهان شدن.
می گویند از صبح بنویس از افتاب و من چگونه از خورشید بنویسم وقتی تمام وقت باران پنجره چشمانم را شسته است. همه دلشان نقشهای مثبت می خواهد و ادم های خوشحال. اما من گمان میکنم این خیلی خوب است که نمیتوانم ادای ادم های خوشبخت را در بیاورم . بی ستاره ام و زرد با طعم معطر پاییز که حظورش تنها معجزه تنهایی من است.
قیمت وفا شاید گرانتر از ان بود که بهانه دوست داشتنی زندگیم از عهده داشتنش براید.
سقف اعتماد تعمیری است مدام چکه می کند اغوش ترانه ها همجنان از عطر تن او که باید پر باشد خالیست.نمیتوانم باورش کنم نه رفتن و نه ماندنش را.مهم نیست تمام سرزنشها را می پذیرم به بهانه ی تولد حقایق غم انگیزی که درد را به درد می اورد و اتش را می سوزاند.این دل دیوانه همیشه یک پادشاه مغرور حقیقی داشته است اگر ترانه ها ثمره ی تخیل بود به جنون نمی رسید اعتراضی نیست کسی که به او نمی رسد به جنون رسیده از او راضی است. خلاصه غم سنگینی است اگر سر نخواستن دلی دعوا باشد.اما همیشه حق با برنده ها نیست می شود در عین بازنده بو دن سر بلند بود و او را از کوچه پس کوچه های دنیا گدایی کرد.
قرار بود حقیقت را بگویم سخت است بی علاج است دانستنش ادم را کم کم می کشد گریه ی شبانه می اورد اما همین است خبر کاملا ناگوار و واقعی است اون یکی رو جز من داشت. سکوت می کنم تا به خاک سپردن اخرین خاکستر های ارزوی بر باد رفته ام ابرو مندانه باشد گریه میکنم با شکوه مثل اقیانوس بلند مثل اورست او نمیشنود و نمی داند که ماه خوشبختی مشترک همه ی بی ستاره هاست.
یک سوال کوچک می ماند برای پرسیدن از کسی که بی پاسخ ترین سوال فکر اشفته ی من است :
چی کار کرد این دل سادم که از چشم تو افتادم؟؟؟؟؟؟
گاهي يك كلمه است ،
گاهي يك لحظه ،
كه ميتواند زندگيت را زير و رو كند .
كلمه را نگويي و لحظه را از دست بدهي ،عمري حسرت به جا مي ماند .
كدام يك از ما تجربه اش را نكرده ايم و تجربه اش را نداشته ايم ؟
كلمه اي كه بايد مي گفتيم و نگفتيم . عكس العملي كه بايد نشان ميداديم و نداديم.
----
... روزهايم خوش نيست ،شبهايم كه بايد بگويم واقعا شب است و فعلا كه اميدي هم به روشن شدنش نيست . چقدر بد است كه آدم نمي تواند ذاتا به بيش از يك نفر دلبسته باشد . اگر اين طور است ،بايد لااقل كمي درباره اش مطالعه كرد ،كسي را يافت و به او دل بست كه ازش دور نشود....
زندگی شهد گل است که زنبور زمان می خوردش انچه می ماند عسل خاطره هاست
برای عاشقی دیره ولی باز دست تقدیره
تا دستامون نره بالا جایی بارون نمی گیره
دلی که دادمش دستت دیگه از زندگی سیره
نیومد وقتی هم اومد فقط گفت که داره میره
نگفتم من خداحافظ اخه قلبم هنوز گیره
بدون این قلب دیوونه دیگه محتاج زنجیره
بمون این زخم و بدتر کن عجب محتاج شمشیره
بریزم اشکام و شاید اخه این اخرین تیره
نگی تو اونی که رفته وجودش غرق تقصیره
فدای اونکه تو خوابم من و تحویل نمی گیره
به رقص ِ نور...
به گردش ِ اشک در میان ِ گرد خیره گشت...!
دست به بغل...
پر ز ابهام ِ خیال...
به تماشای ِ سکوت نشست...!
دنبال ِ یک نگاه ...
گردیه ساعت ِ ثانیه ها را
دم به دم...!
به خادمی می نشست...!
اشکهایش خیس می خورد...!
نگاهش معصوم جلوه می کرد...!

.
اما تقلایی برای ِ آفرینش ِ واژه نداشت...!
.
.
افتاد...
اما نشکست...
گریست...
اما نگریخت...!
.
دیشب غزلی سروده بود!....
.
امشب...!
.
.
آدم که نگشته بود....!
.
انگار عاشق گشته بود...!
..
..
..
آ د م که نگشته بود...!
در این هستی بی کرانه و زیر گنبد کبود یک نفر هست که عاشق توست و دوست دارد عاشقش باشی .یک نفر هست که نگران توست و دلش می خواهد همیشه به سوی او گام برداری.روز وشب منتظر است که با او حرف بزنی درد دل کنی و صدایش بزنی در روزگاری که همسایه همسایه را نمی شناسد و گاهی پسر به پدر و پدر به پسر لبیک نمی گوید کسی هست که آن بالا بالاها فراتر از ستاره ها و کهکشان ها نشستند و منتظر است دستهایت را به طرف آسمان بلند کنی و از او بخواهی که حاجتت را روا کند آنقدر بزرگ و کریم و مهربان است که بی هیچ تکبر و غرور وقتی به حرفهایت گوش می دهد و کوتاهی ها سیاهی ها نا سپاسی ها و بدیهات را به رویت نمی آورد... همه ی درها و پنجره های بار گاهش پیوسته بار است نه خواب می شناسد و نه خستگی کافی است با دلی پاک ضمیری روشن و نیتی شفاف به سویش بروی خواهی دید که چگونه تو را در آغوش می گیرد و مهربانی و لطفش را نثارت می کند.
اگر با او دوست شوی اگر با او یکرنگ باشی به آرامشی وصف نشدنی خواهی رسید.
او از تظاهر رنگ و ریا خوشش نمی آید باید دلت را و درونت را صیقل بدهی و صاف کنی سپس با او حرف بزنی رنگ و ریا خوشش نمی آید باید دلت را ......
وقتی همه درها را به رویت بسته دیدی وقتی هیچ کس نتوانستی تکیه کنی وقتی خسته و نا امید شدی مطمئن باش که او دارد تو را نگاه می کند و دوستت دارد که صدایش کنی از او بخوای که کمکت کندخجالت نکش !اگر چه زلالی نیستی اگر چه بارها از فرمان او سر پیچی کرده ای اما او مهربانترین مهربانان است کریم و رحیم است از تو کینه ای به دل ندارد به خودش سو گند اگر لب بگشایی صدایش کنی جوابت را میدهد.
او منتظرت است. چرا صدایش نمی کنی؟

برای تویی که قلبم منزلگه عشق توست...
برای تویی که احساسم از آن وجود نازنین توست...
برای تویی که تمام هستی ام در عشق تو غرق شد...
برای تویی که چشمانم همیشه به راه تو دوخته است...
برای تویی که مرا مجذوب قلب ناز و احساس پاک خود کردی...
برای تویی که وجود بی ارزشم را محو وجود نازنین خود کردی...
برای تویی که هر لحظه دوری ات برایم مثل یک قرن است...
برای تویی که سکوتت سخت ترین شکنجه است...
برای تویی که قلبت پاک است...
برای تویی که در عشق،قلبت چه بی باک است...
برای تویی که عشقت معنای بودنم هست...
برای تویی که غم هایت معنای سوختنم هست...

هنوز که هنوزه ، گرد و غبار برخاسته از هیاهوی دل های پریشان حدیت مهر را زمزمه می کند .
لولای پنجره شمیم تو را آرزو می کند . و فضای سوت و کور اتاق یاد تو را التماس می کند . با یاد تو ، نامت را زمزمه می کنم و از تنهایی ها و سیاهی ها گریز می زنم :
صنما با غم عشق تو چه تدبیر کنم تا به کی در غم تو ناله شبگیر کنم .
می خواهم خود را از خودخواهی ها ، از میان خواسته های به ارث برده ، از قوم بنی اسرائیل ، از میان غرور دل بیابان گردان و از میان ادعای فرعون بودن مردم رهایی بخشم و در دل تو لنگر بیاندازم .
آیا گناه من برای نرسیدن به تو ، یدک کشیدن زنجیر فقر است یا کول کردن سادگی و یتیم بودنم ؟
آرام جانم ، گوش به من بسپار و در هیاهوی تاریکی ها و ظلمت گناه مرا رها نکن .
شبی که خود را شناختم ، شبی تاریک وسیاه بود و می خواهم در این شب نورانی بار دیگر خود را بشناسم .حدیثم را در همین دمادم صبح ، همصدا با خروس بام به طاق آسمان می کوبم و فریاد می کشم :
الهی ! مهربانم ! این است سادگی بنده ات ؟
مرا به حال خود وا مگذار ، بغضم را می فشارم ، دستانم را روی چشمانم می گذارم و نجوا می کنم :
اللهم انی اسئلک من بهائک بابهاه ، و کل بهائک بهی ....
.•`¯`•.¸¸. من جنوبيم.•`¯`•.¸¸.
من جنوبيم ساكن جنوبم
زندگي من با گس تابستان همزاد است
من بدهكار هيچ كس نيستم
حتي
ابر...
ماه...
خورشيد...
باد...
تاوان همه آن ها را پرداخته ام
اينجا كوير عطش است
باران نمي بارد
ابري نيست
بدهكار ابر نيستم...
ماه در ماهيگري من ايجاد مزاحمت مي كند
دكانم تخته مي شود
بدهكار ماه نيستم...
گرما با من همزاد است
عطش مي آورد
از نگاهش بخار مي شوم
ابرش، بارانش
براي ديگران است
پس:
بدهكار خورشيد نيستم...
اما :
باد...باد...باد...
كه :
همه زندگيم
جوانيم
دست هاي پرهمّتم
گذشته ام
و: همه ي دار و ندارم را
به باد دادم...
هيچ هيچ بدهكار باد نيستم...
فقط يكجا بدهكارم
آنهم...
به عمارت نشين شهر بالادست
بابت آبي كه مي نوشم!
كه : از طريق
دريا
كوه
زمين
با سودي بسياربالامي پردازم...
و اگر اين بدهي تمام شود
من نيز راه مي روم
فقط همين بدهكارم
شعري از: احمد خوش نويس

دل من یه قفله اما دست تو مثل کلیده
می خوام از تو بنویسم کاغذام همش سفیده
یه سوال عاشقونه بگه هر کسی می دونه
اون که دادم دل و دستش چرا دل به من نمی ده
چقدر دعا کنم من خدارو صدا کنم من
دست من به اسمونه نیمه شب دم سبیده
گفتم از عشق تو می خوام سر بذارم به بیابون
گفت تو عاقل تر از اینی این کارا از تو بعیده
التماس کردم که یک شب لااقل بیا توخوابم
گفت که هذیون و تموم کن انگاری تبت شدیده
گفتم ارزو دارم تو مال من بشی یه روزی
گفت تو این دنیای بی رحم کی به ارزوش رسیده
اونی رو که دوست نداری دنبالت میاد تا اخر
اونی که دنبالشی تو چرا دائم نابدیده
تو از اون روزی که رفتی دل من دیوونه تر شد
رنگ من که هیچی زیبا رنگ اسمون بریده
سرنوشت گریه نداره خودت اینو گفتی اما
تو دل من نمی دونم چرا باز یه کم امیده
تو من و گذاشتی رفتی اما می خوام بنویسم
چقدر واسم عزیزه اونکه از من دل بریده
شنیدم می خوای بری باز منو تنها بذاری
هر چی یادو خاطره ست پشت دلت جا بذاری
شنیدم گفتی نگاهش واسه چشمام عادیه
هر چیزی حدی داره محبتاش زیادیه
شنیدم یه مدتی می خوای ازم دوری کنی
اینه رسمش که با این دیوونه اینجوری کنی
شنیدم همین روزا می خوای بری سفر
بسلامت عزیزم اما همین جور بی خبر
شنیدم خسته شدی از بازیای سرنوشت
نکنه اینبار دیگه بی من می خوای بری بهشت
شنیدم گفتی که سرنوشتمون دست خداست
اما تو خوب می دونی حسابت از همه جداست
شنیدم گفتی باید برم سراغ زندگیم
حرف تو یعنی بسوزم تو غم اوارگیم
شنیدم گفتی با اینکه خیلی چیز یادم داده
نمی دونم چی شده که از چشه من افتاده
شایدم تموم این شنیدنیها شایعه ستاز تو اما نمی پرسم گفته باشی فاجعه ست

عزیزم تولدت مبارک
به کوه گفتم عشق چیست؟ لرزید
به ابر گفتم عشق چیست؟ بارید
به باد گفتم عشق چیست؟ وزید
به پروانه گفتم عشق چیست؟ نالید
به گل گفتم عشق چیست؟ پرپرشد
به انسان گفتم عشق چیست؟ اشک از
دیدگانش جاری شد وگفت: دیوانکیست
عشقت به دلم اگربتابد چه كنم
مهرت به سراي من اگر بخوابد چه كنم
يك دم به سوال من جوابي بده دوست
روزي كه دلم تورا بخواهد چه كنم
غربت من هر چي که هست از با تو بودن بهتره
آخر خط زندگيم اين نفسهاي آخره
وقتي دارم به هر نفس از اين زمونه سير ميشم
وقتي با يه زخم زبون از اين و اون دلگير ميشم
اين آخره راهه ديگه بايد که تنها بميرم
تنها تو اوج بي کسي تو غربت آروم بگيرم
بايد برم بايد برم بايد که بي تو بپرم
آخ که سنگين مي زنه اين نفسهاي آخرم
سکوت من نشونه رضايتم نيست مي دوني
گلايه هامو مي توني از توي چشمام بخوني
بگو آخه جرمم چيه که بايد اينجور بسوزم
هيچي نگم داد نزنم لبامو رو هم بدوزم
دربه در غزل فروش منم که گيتار مي زنم
با هر نگاه به عکس انگار من خودمو دار مي زنم
نفرين به عشق و عاشقي نفرين به بخت و سرنوشت
به اون نگاه که عشقتو تو سرنوشت من نوشت
نفرين به من نفرين به تونفرين به عشق من و تو
به ساده بودن من و به اون دل سياه تو

تقدیم به دل شکستگان


مقدس ترين كلمه:خدا
زيبا ترين كلمه:عشق
پر معني ترين كلمه:نگاه
تلخ ترين كلمه:جدايي
بدترين كلمه:دروغ
آشناترين كلمه:تو
۳ثانیه نگاه... ۳دقیقه خنده... ۳ساعت صفا...
۳روز آشنایی... ۳هفته وفاداری... ۳ماه انتظار...
و در آخر ۳۰ سال پشیمانی...